علي پاك نهاد:
صداي روشن شدن ماشين محمدآقا توي كوچه پيچيد، از لاي پنجره آشپزخانه نگاه ميكنم.
ميبينم چند تا چمدان روي ماشيناش بسته، آنها دارند به مسافرت ميروند.
اقبال خانم به مامان ميگويد: مواظب خانه ما باشيد، عباس خوشحال با موهاي ژل زده جلو نشسته است، دندانهاي سفيدش روي آن صورت تيره خيلي به چشم ميآيد.
سر و صداي زيادي توي كوچه پيچيده، آخر همسايهها دارند خداحافظي ميكنند و با داد و فرياد با هم حرف ميزنند، بعد هم صداي گاز ماشين بلند ميشود و با يك بوق مسافرتشان را شروع ميكنند.
پنجره را ميبندم، زنگ در به صدا در ميآيد، در را باز ميكنم، معصومه خانم ميگويد: به مامانت بگو مواظب خانه ما باشد، ما داريم ميرويم اصفهان در را ميبندم.
ديگر صداي دزدگير، ماشين آقا جلال به گوش نميرسد، آخر آنها هم ديروز به مشهد رفتند، گربهها نمي دانند با چه چيزي بازي كنند، وقتي ماشين آقا جلال توي كوچه بود آنها از روي ديوار روي ماشينش ميپريدند و جيغ دزدگيرش را در ميآوردند. حتماً گربهها هم مثل من حوصله شان سر رفته.
حاج موسي قبلاً به بابايم گفته بود ما عيد جايي نميرويم ولي از آنها هم خبري نيست، كوچه ساكت و سوت و كور است، هوهوي باد توي كوچه ميپيچيد، به جز صداي جيك جيك گنجشكها صداي موجود زنده ديگري به گوش نميرسد.
ديگر توپ علي به ديوار خانه ما كوبيده نميشود، صداي اقبال خانم كه هر روز صبح با صداي بلند از سوپري محله ميپرسيد: آقا محسن شير نيامده؟ ديگر از خواب بيدارمان نميكند.
توي اين كوچه فقط ما خانه ماندهايم و بقيه رفتهاند مسافرت.
ميروم توي حياط براي گنجشكها غذا بريزم. آفتاب قشنگي توي حياط افتاده.
زير آفتاب مينشينم و به غذا خوردن گنجشكها نگاه ميكنم. به اين فكر ميكنم كه گنجشكها ميهمان من هستند، و تا آخر عيد بايد از آنها پذيرايي كنم.
ماهي قرمز توي تنگ را هم توي حياط ميگذارم، سبزه را هم مامان برايم ميآورد تا عيد را كنار گنجشكها سپري كنم.
صداي زنگ در حياط به صدا در ميآيد، خوب ميدانم، حتماً يكي ديگر از همسايههاست كه ميخواهد خانهشان را به ما بسپرد و به مسافرت برود.
در را باز ميكنم عمه و پسر عمههايم پشت در خانه هستند، آنها آمدهاند تا عيد را كنار ما باشند....
حالا ميفهمم، همه كه نميشود مهمان باشند، هر ميهماني، ميزباني ميخواهد ما هم امسال ميزبان ميهمانانمان هستيم، شايد سال بعد ما ميهمان بوديم....