درباره ما    شناسنامه    تماس با ما   ارسال خبر        



ميثم ناصرنژاد
زمان معيار عجيبى است. هر دقيقه، بى شمار حادثه را آبستن است.
درست در لحظه هايى كه يك نفر از سربى تفاوتى و نه گرسنگى، در يخچال را باز مى كند تا چه مى دانيم مثلاً جرعه اى آب پرتقال بنوشد، يك نفر وسط خيابان تا آرنج در لجن فرو رفته تا يك لقمه نان براى سر ماهش بيرون بياورد.
زمان، حكايت عجيبى دارد. در اين معيار كه خوب و بد مى گذرد، گاهى يك اتفاق چه خوب و چه بد بيرون كشيده مى شود تا بى زمان شود. زمان معيار عجيبى است.
بعد از زمان، خواسته يا ناخواسته اسير مكان مى شويم. مطمئن نيستيم، خيلى وقت است كه فهميده ايم اصلاً مطمئن وجود ندارد، پس همدان احتمالاً يكى از عجيب ترين مكان هاى جهان است. درست در لحظه اى كه يك اتومبيل الگانس مشکی گوشه اى از خيابان پارك شده تا چشم ها از حدقه بيرون بيايند، چند كيلومتر آن طرف تر مردى تا آرنج در لجن فرو رفته تا آشغال ها از گلوى گرفته جوى بيرون بيايند. اينجا مكان هم حكايت عجيبى دارد.
يك نفر مى گفت: حق با شماست، صحنه غم انگيزى است. اما هركس به هر حال وظيفه اى دارد. او هم در قبال حقوقی که می گیرد کار می کند.
در اين لحظه كه اين حرف ها از زبان يك رهگذر بيرون مى آمد، يك نفر با لباس نارنجى و چکمه های مشکی لاستیکی یخ معابر را می شکست دریغ از اینکه کسی پیدا شود و یخ لب های او را بشکند، حداقل با یک خسته نباشید خشک و خالی!
بارها، هر جا كه دقيق شوى، بين لجن و سرما و دست های پینه بسته که زمانه مجالش نمی دهد، چه احساسی می یابی؟
وقتى واژه ها ولو شوند، هر كسى ممكن است در فكر فرو رود. كلمه ها به هم چسبيدند و اين جمله را ساختند: چرا حاضر به اين كار شده اى؟
احمد شايد لحظه اى به بيرون كشيدن دست هايش از لجن فكر كرد، اما اين فقط يك لحظه بود كه گذشت... آنجا باید مرتب شود.
او می گوید: چاره اى نيست. جوى آب گرفته و به من گفته اند بازش كنم. بدون بيرون كشيدن آشغال ها هم كه جوى آب باز نمى شود. مى بينيد كه آشغال خيابان را برداشته، بالاخره يك نفر بايد اين كار را بكند.
احمد وقت بيشترى براى تلف كردن نداشت. او حتى فرصت نداشت كه به پاسخ يك سؤال و نوع ديگر زندگى كردن فكر كند. آشغال هاى جوى آب منتظر دست هايش بودند. بالاخره يك نفر بايد اين كار را انجام مى داد.
اين شايد تنها دلخوشى مردى بود كه باخنده (اگر مفهوم تغيير ظاهرى صورت همان خنده باشد) دست هايش را تا آرنج در گلوى كثيف كانال فرو مى كرد.
قصه، قصه نخ نما شده بالاى شهر و پايين شهر نيست. اين سوژه البته هنوز هم به درد فيلم هاى زرد گيشه پسند مى خورد، اما حقيقت در خيابان هاى همدان مفهوم ديگرى دارد.
آدم بين زمان و مكان در اين شهر سرگيجه مى گيرد. همدان از جمله شهرهایي‌ست كه حتى در بهترين نقاطش بد و خوب يا چه فرق مى‌كند، زشت و زيبا تا شايد هم كثيف و تميز به هم چسبيده اند. اين حقيقت را گاهى خيابان، گاهى كنارخيابان و گاهى كانال آب فرياد مى زند.
جماعت در اين لحظه ها كارى مهم انجام مى دهند. آنها بى تفاوت از كنار صحنه مى گذرند. كسى پيدا نمى شود كه در ذهن اش جوى پر از لجن بسازد و دست هايش را بگذارد جاى دستان مردى كه تا آرنج در لجن فرورفته.
تنها جمله اى كه مى شنوى همان است كه انتظارش را دارى: نگاه كن اين هم وضعيت خيابان هاى همدان.
هنوز هم كانال آب مى گيرد و آشغال وسط خيابان پخش مى شود.
در اين مكان و زمان عجيب، آسانترين كار ممكن فراموش كردن همه چيز است. در اين فراموشى، كسى به خاطر نمى آورد آشغال هايى را كه بى تفاوت در جريان آب رها شدند. اين فراموشى عجيب نيست كه در گذر زمان تنها مسائل كم اهميت فراموش مى شوند! بگذريم.
حالا دست هاى احمد از جوى آب بيرون آمده. يك تپه لجن و آشغال كنار دريچه كانال آب جمع شده، حتى نگاه كردن به اين تپه دشوار است.
بوى لجن از گلو گرفتگى جوى آب بلند مى شود و حرفهاى يك رهگذر روى تصوير مى نشيند: نگاه كن چقدر آشغال ريخته بودند داخل جوى آب، طفلك رفتگر كه ناچار است با دست جوى آب را باز كند.
تاريخ مصرف شعارهاى قشنگ درباره سلامتى، انگار تمام شده. چند هفته پس از هوای پاک در همدان، يك نفر ناچار است تا آرنج دست در لجن فرو كند تا خيابان زشت نباشد. اين البته تنها يك زمان كنده شده از يك مكان در اين شهر بود. گرچه در اين شهر هيچ چيز عجيب نيست، گواهمان حرف هاى يك رهگذر:هركس وظيفه اى دارد، ... ديگر چه.
توجيه قشنگى است؛ هر كس وظيفه اى دارد، ديگر!
آشغال زندگى آنهاست. نه، اين توهين نيست، دنبال واژه ديگرى بايد گشت. مثلاً حقيقت. حكايت، حكايت لباس هاى نارنجى، چکمه های لاستیکی و آشغال است. شب و كيسه هاى سياه، رفيق. آشغال ابزار تداوم زندگى آنهاست. اين حقيقت است.
نارنجى، زرد، جاروى بى صدا؛ چکمه های پلاستیکی، مظاهر شادى و پاكى از در و ديوار آويزانند.
اينجا خوابگاه رفتگران همدان است. جارو گوشه ديوار از خش خش افتاده و رفتگر روى زمين خواب آشغال هاى صبح فردا را مى بيند.
خانه های آنها گاها اجاره ای اما خيلى قديمى است. تقريباً هيچ چيز ندارند. اما عادت كرده اند.
عادت، چه عبارت آشنايى. عادت كردن را دوست داريم چون عادت مى كنيم!
... لباس هاى نارنجى، جارو، چکمه های پلاستیکی و يك شغل. اگر مى خواهيد رفتگر را ببینید، ساعت 24 بیرون بیایید، آن وقت می بینید کار آنها یعنی چه!
يك شب كه بى خوابى زد به سرتان، رد صداى خش خش جارو را بگيريد و به رفتگر برسيد. از او بپرسيد غريب يعنى چى؟ احتمالاً اين پاسخ را حول و حوش ساعت چهار صبح مى شنويد: بعضى ها در كشور بيگانه غريبند و ما در كشور خودمان اين پاسخ كافيست تا بى خوابى دليل پيدا كند!
آنها باید اغلب وقت های خود را بکار مشغول شوند و کم پیش می آید سرى به خانواده بزنند.
می گویند: ما اغلب ساعات زندگى را در خيابان مى گذرانيم. هميشه چيزهايى مى بينيم كه مردم عادى قادر به ديدنشان نيستند. همين چند شب پيش، دو نفر با هم کتک کاری شدیدی کردند و وقتى كه جلويشان را گرفتیم کم مانده بود ما را هم بزنند.
ما در خيابان مزاحمها را مى بينيم، معتادها را مى بينيم و... آخ اما از همه بدتر آشغال گردها هستند. آنها قبل از ما به كيسه هاى آشغال هجوم مى آورند. آنها دنبال چند جنس به درد بخور مى گردند تا بردارند و بفروشند. اين البته مهم نيست، اما وقتى آشغالها روى زمين و داخل باغچه ها رها شوند، كار ما سخت مى شود. تنها راه مقابله با آشغال گردها اين است كه بگوييم همين حالا زنگ مى زنيم شهردارى. آنها مى ترسند و مى روند.
كيسه به كيسه، آشغال به آشغال جمع مى شوند و مى شوند آرزوهاى رفتگر.
يكى روى مبل خانه شخصى اش لم مى دهد و رؤياى سفر به اروپا را در ذهن مى سازد، يكى هم جارو به دست مى گيرد و در حسرت ماندن در زمان بیشتری کنار خانواده خود در خانه مى‌سوزد.
آرزو؟ من دوست ندارم تا آخر عمر به اين كار ادامه دهم. پولهايم را جمع مى كنم تا مغازه کوچک اجاره کنم و سمبوسه و فلافل بفروشم. برادرم رفته سربازى. دوست دارم وقتى كه برگشت، من هم این کار را شروع کرده باشم و با هم کار كنيم.
در همدان این کار درآمد خوبى دارد. فقط خدا مى داند كه چقدر طول مى كشد تا من بتوانم با اجاره یک مغازه این کار را شروع کنم.
شايد سه سال، شايد هم بيشتر. اصلاً بگذريم، اين فقط يك آرزو است. با اين حقوقى كه ما مى گيريم، هيچ آرزويى برآورده نمى شود.
لباس نارنجى، جاروى دسته بلند و آشغال، هيچ آرزويى برآورده نمى شود. گفتند كه از آرزو بگذريم و گذشتيم. از آينده كه بگذرى، به امروز مى رسى. امروز رفتگر، خش خش جارو است و زندگى.
زندگى يعنى نفس، استراحت و غذا. کلاً ما ماهى 20 هزار تومان خرج خورد و خوراكمان مى كنيم و بقيه را پس انداز می کنیم.
... وقت رفتن بود. حرفى اگر بود، ديگر فرصتى براى گفتن نبود و خستگى آشغال جمع كنى صبحگاهى هم روى پلكهاى رفتگران سنگينى مى كرد. داخل یک حياط پيرمردى را ديديم كه لباس نارنجى اش را مى شست. شايد هم فقط قيافه اش پير بود. ما حوضى ديديم كه داخل آبش به جاى ماهى، آشغال خيس مى خورد و درختى كه ميوه اش لباس رفتگر بود. جاروهاى بى دسته و... وقت رفتن بود.
گاهى به خيابان نگاه كن. ساعت چهار صبح، خش خش جارو، آشغال.
يك نفر مى گفت: "هر كس وظيفه اى دارد، ديگر." رها كردن آشغال در جوى آب. ما هم وظيفه اى داريم، ديگر...!



ارسال نظر

(اگر پیش از این نظری ارسال نکرده اید، موافقت دارنده سایت برای نمایش نظر شما لازم می باشد. تا آن زمان، نظر شما نمایش داده نمی شود. از صبر شما متشکریم.)

 


 
جستجودراين‌بخش


Copyright 2005 Hegmataneh.org :: Design and Program: Hezare3.net